تبليغاتX
آغوش تو تنها پناه من
آغوش تو تنها پناه من

آدما از دور خیلی قشنگن ولی همینکه نزدیکشون شدی می بینی از زشت هم زشت ترند.

زندگی با همه رنگش زیباست                 

نیک و بد جوهره ی این دنیاست

دیو و دد گر چه به ظاهر زشت اند         

بد و بد هم ز ارادات خداست

جان ما از دم او ظاهر شد                     

حاصل صنعت او غایت ماست

چه گنه گر که بدم يا خوبم                    

خیر و شر همه کس را او خواست

خود فرستاد شیاطین به زمین            

 پس گناه من سرگشته کجاست ؟

خالقا ، آدم وابلیس و ملک                  

همه از قدرت اعجاز شماست

چون همه خواسته ی حکم تو بود ،     

پس مکافات و جزا از چه رواست ؟

نوشته شده در 90/11/18ساعت 9:58 توسط ندایى| |

از برنارد شاو پرسيدند:

از كي احساس كردی پير شدی؟

گفت: از وقتی كه به يك خانوم چشمك زدم بعد اون خانوم از من پرسيد :

آشغال رفته تو چشمتون؟

نوشته شده در 90/11/18ساعت 9:48 توسط ندایى| |

یک جمله گاهی آدم را تکان می دهد شبیه زلزله.

خوشم می آید از این جمله های تکان دهنده.

از این حرفهایی که زیر رو می کند آدم را.

یک جمله گاهی همه دلشوره یک ماهه تو را آب می کند می سوزاند.

یک جمله گاهی از هزار تا قرص آرام بخش و عرق بیدمشک بهتر عمل می کند.

یک جمله گاهی خیلی خوب است

نوشته شده در 90/11/18ساعت 9:46 توسط ندایى| |

یه جایی باید دست آدما رو بکشی نگهشون داری

محکم صورتشون رو میون دستات بگیری و

بگی .....

ببین من دوست دارم ....

بفهم!!!

نوشته شده در 90/11/18ساعت 9:44 توسط ندایى| |

من مرده‌ام ، نشان كه زمان ايستاده است           

و قلب من كه از ضربان ايستاده است

مانيتور كنار جسد را نگاه كن                      

يك خط سبز از نوسان ايستاده است

چون لخته‌يی حقير نشان غمی بزرگ             

در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است

من روی تخت نيست ، من اين‌جاست زير سقف

چيزی شبيه روح و روان ايستاده است

شايد هنوز من بشود زنده‌گی كنم           

روحم هنوز دل‌نگران ايستاده است

اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟

لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است

اصلا نيامدند ببينند مرده‌ام   

شوك الكتريكی‌شان ايستاده است

فرياد می‌زنم و به جايی نمی‌رسد 

فريادهام توی دهان ايستاده است

اشك كسی به خاطر من در نيامده  

جز اين سِرُم كه چكه‌كنان ايستاده است

شايد برای زل زدن‌ام گريه می‌كند        

چون چشم‌هام در هيجان ايستاده است

ای وای دير شد بدن‌ام سرد روی تخت              

تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است

آقای روح! رسمی شد دادگاه‌تان                     

حالا نكير و منكرتان ايستاده است

آقای روح! وقت خداحافظي رسيد                  

دست جسد به جای تكان ايستاده است

مرگ‌ام به رنگ دفتر شعرم غريب بود              

راوی قلم به دست زمان ايستاده است:

يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود            

يادش هميشه در دل‌مان ايستاده است

يك اتفاق ساده و معمولی‌ست اين                 

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

نوشته شده در 90/11/18ساعت 9:43 توسط ندایى| |

شهر من غربت ؛

دیارِ بی کسی  

اندکی پایینتر از دلواپسی

چند متری مانده تا آوارگی

ده قدم پایینتر از بیچارگی

جنب یک ویرانه میپیچی به راست  ...

میرسی در کوچه ای کز آنِ ماست

داخل بن بست تنهایی و درد

هست منزلگاه چندین دوره گرد

خسته و وامانده از این ماجرا 

در میان اطراف میبینی مرا

نوشته شده در 90/10/24ساعت 3:10 توسط ندایى| |

هوای رفتنم هست

افتان و خیزان

به سو‌ئی که

نمی‌دانم

و به جائی که

جائی نخواهد بود!!

نوشته شده در 90/10/24ساعت 2:58 توسط ندایى| |

آتــش بـهانـه اسـت.................................

اسپــندهـا از دســت تـو کـه دور مـی شـونـد دود مـی شــونـد!!!

نوشته شده در 90/10/24ساعت 2:56 توسط ندایى| |

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است

ادعایشان آدمیت 

کلامشان انسانیت 

رفتارشان صمیمیت...

حال..
من دنبال یکی میگردم که نه آدم باشد...

نه انسان...

نه دوست و رفیق صمیمی

تنها صاف باشد و صادق

پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن...

هیچ نگوید...

فقط همان باشد که سایه اش میگوید صاف و یکرنگ

نوشته شده در 90/10/24ساعت 2:49 توسط ندایى| |

حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا

حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا

به من نگو دوستدارم که باورم نمیشه

نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه

نوشته شده در 90/10/18ساعت 2:58 توسط ندایى| |

از عمق وجودم از بی وفایی ات ممنونم که عشق خدایم را به خلوتگه ویرانم راه داد !!

و یاد داد که معنای عشق فقط در لبخند خدایم خلاصه می شود و بس !

ممنونم !

زندگی کن !

به حرمت آن عشق قدیمی ام !بی وفا !

نوشته شده در 90/10/18ساعت 2:57 توسط ندایى| |

 

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

نوشته شده در 90/10/18ساعت 2:52 توسط ندایى| |

دیگر نمی خواهم سخنی بگویم؛

از آنچه میان من و تو گذشته است
گرچه مرا آزرده است
اما اینک به تاریخ پیوسته است /
تمام توانم را بکار بستم، آنگونه که تو نیز کردی /
دیگر سخنی نیست تا بر زبان آوریم؛

و نه تکخال معجزه آسایی که عیان داریم/
همه چیز از آنِ غالب می شود /
و مغلوب در گوشه ای با حقارت خویش می ایستد /
می ایستد در جوار آنکه غالب است، این تقدیر برنبشته ی اوست /
من در میان بازوانت بودم /
گمان می کردم بدانجا تعلق دارم /
در ذهن خود می پروراندم که معقول جلوه کنم /
برای خود پرچینی ساخته بودم، آشیانه ای /
گمان می کردم که در آنجا نیرومند خواهم بود /
اما گمانم باطل بود، نادان بودم /
اسیر دست آئین ها /
خدایان در آن بالاها تاسی می اندازند /
ذهن هاشان از قالبی یخی نیز سردتر است /
درست در همان هنگام، یکی این پایین، عزیزی را از دست می دهد /
همه چیز از آنِ غالب می شود /
و مغلوب، راهی جز فروغلتیدن در اعماق ندارد /
به همین سادگی، به همین روشنی /
من چرا دیگر ناله و شکوه براه کنم /
اما به من بگو، او نیز تو را آنگونه می بوسد که من پیشتر می بوسیدمت؟ /
احساس مشابهی در تو برمی انگیزد، آنگاه که نامت را...
نوشته شده در 90/10/18ساعت 2:42 توسط ندایى| |

گفتمش یک بوسه خواهم از لبت

گفتا: مخواه!!!!

من بدهکارت نیم کز من طلبکاری کنی

گفتمش یار وفادار توام!!!

گفتا: بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی؟

گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر...

گفت: می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در 90/09/29ساعت 0:55 توسط ندایى| |

I have 2 eyes to see you!

I have 2 lips to kiss you!

I have 2 hands to hug you!

But,

I have (1) heart to "love you".

 

نوشته شده در 90/09/21ساعت 1:23 توسط ندایى| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ